ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 46
بازدید ماه : 46
بازدید کل : 110402
تعداد مطالب : 233
تعداد نظرات : 64
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


<-PollName->

<-PollItems->

آمار وبلاگ:

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 46
بازدید ماه : 46
بازدید کل : 110402
تعداد مطالب : 233
تعداد نظرات : 64
تعداد آنلاین : 1

آموخته ام

آموخته ام که وابسته نباید شد
نه به هیچ کس،نه به هیچ رابطه ای
و این لعنتی
نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام...

نویسنده : گلپونه
یه شبه پیر می شین!

من امتحان کردم, یه شبه پیر می شی

وقتی کسی رو صدا می زنی, اما جوابی نیست

وقتی دستت رو دراز می کنی, اما دستت رو نمی گیره

من امتحان کردما!!! یه شبه پیر می شین! یه شبه

نویسنده : گلپونه
کاش میفهمیدی....!

آدم هزاران متر زیرِ خط فقر باشه،

اما یه میلیمتر زیر خط فهم نباشه ...!

کاش میفهمیدی....!

نویسنده : گلپونه
احساس،زندگی،انسان،مرگ...کجاست؟!!!

در غمی که اشک نیست، در شادی که لبخند نیست،
 در بغضی که ناله نیست، در دردی که آه نیست،

 احساس کجاست؟

در احساسی که حس نیست، در دلی که عشق نیست،
 در دوستی که محبت نیست، در صداقتی که راستی نیست،

 زندگی کجاست؟


در زندگی که هدف نیست، در هوایی که باد نیست،
 در خاکی که آب نیست، در باغی که گل نیست،

 انسان کجاست؟

در انسانی که هیچ نیست، در سفره ای که نان نیست،
 در زمینی که جا نیست، در دنیایی که رحم نیست،

 مرگ کجاست؟

نویسنده : گلپونه
خدایا!

خدایا!
دلامون دارن مثل ستاره ها کوچک میشن،
 مثل ماه سرد میشن و مثل خورشید تنها.
ای کاش مثل ستاره ها قشنگ باشن،
 مثل ماه روشن باشن و مثل خورشید گرم.
ای کاش مثل ستاره ها چشمک زدن رو یاد بگیرن،
مثل ماه امید داشتن رو و مثل خورشید مهربون بودن رو.
تا چشمکای قشنگشون رو بهمون بزنن، حتی در اوج تاریکی،
 بازهم روشن باشن و با مهربونی گرماشون رو بهمون هدیه بدن

نویسنده : گلپونه
آدمک آخر دنياست،بخند...

آدمک آخر دنياست،بخند...
آدمک مرگ همين جاست،بخند.
آدمک خر نشوي گريه کني!...
کل دنيا سراب است ،بخند.
دست خطي که تو را عاشق کرد!
شوخي کاغذي ماست،بخند... ......
آن خدايي که بزرگش خواندي،
 بخدا مثل تو تنهاست، .......بخند...

نویسنده : گلپونه
دلم، از دست من خسته است

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم ...

 دست نوازش بر سرش میکشم ...

 میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»

 ....برای دلم...

گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم:

 «بس کن دیگر بزرگ شدی ….» ....

 دلم، از دست من خسته است

نویسنده : گلپونه
داستانی از یک درس مهم زندگی

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.
از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند،
هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) محل مناسب را پیدا کردند.
برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند.
بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.
بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید،
گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛
اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت.
پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه
نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .
او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره
و
شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان
فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،
« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید.
منم حالا نمی رم نمک
بیارم»!!!!!!!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن.

آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری
انجام نمی دیم

نویسنده : گلپونه
چـه خوبـه که بموقع بخنـدیم

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب.
نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هر صبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،

نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!

آدمهایی که هر کدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند …،

بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم و زمانی لب به خنده باز کنیم که خودمان را
در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم و بقولی
“به دیگران نه، ولی با دیگران بخندیم”

نویسنده : گلپونه
ثروت کوروش

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟


کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت؛ سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند.
وقتی که مال های گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود!
کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد و بخششی که پاداشش اعتماد است بزرگترین گنج هاست.

نویسنده : گلپونه