![]() |
یک شنبه 24 دی 1391 |
![]() ![]() به وبلاگ من خوش آمدید
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود "اطلاعات لطفا" بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد. انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا. صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات. "انگشتم درد گرفته..." حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد. پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس خانه نیست. پرسید خونریزی داری؟ جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم. پرسید: دستت به جا یخی می رسد؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم. صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار. یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات. پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم. سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست. سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم. روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عموما بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند. ولی من راضی نشدم. پرسیدم: چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟ فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد. وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم. وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم. احساس می کردم که "اطلاعات لطفا" چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد. سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا! صدای واضح و آرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد اطلاعات. ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده. خندیدم و گفتم: پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟ گفت : تو هم می دانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم. به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟ گفت: لطفا این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم. سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات. گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم. پرسید: دوستش هستید؟ گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی. گفت: متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت. قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش. صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند: به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند... خودش منظورم را می فهمد.
--------------------------------- به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند... ...و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.. بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پای تو هستم کرم گفت: من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی.. بچه قورباغه گفت : قول می دهم. ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت: تو زیر قولت زدی بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش دست خودم نبود... من این پا ها را نمی خواهم... ... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم. کرم گفت: من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی. بچه قورباغه گفت قول می دهم. ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد : این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی. بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم. کرم گفت: و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را... این دفعه ی آخر است که می بخشمت. ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت. کرم گفت: تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی. بچه قورباغه گفت: ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی. آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ. کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد.. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند همه چیز عوض شده بود... اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت: بخشید شما مرواریدٍ... ولی قبل ازینکه بتواند بگوید : ...سیاه و درخشانم را ندیدید؟ قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، و درسته قورتش داد. و حالا قورباغه آنجا منتظر است... ... با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند.... ... نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
همراهان قدیم و دوستان و خوانندگان جدید، بسیار خوشحالم که وبلاگ دل نوشته های من را تصادفی یا با شناخت قبلی باز نمودید. امید که لحظات خوب و خوشی را در اینجا سپری نمایید، از شما می خواهم بی هیچ تعارف هرگونه نظر، انتقاد و پیشنهاد خود را در مورد مطالب این وبلاگ بیان نمایید. با تشکر گلپونه.
یک شعر کودکانه زیبا برای شب یلدا برای بچه های سنین مهد کودک، پیش دبستانی و دبستان در این نوشته برای شما عزیزان آمده است. سی ام آذره و یک شب زیبا یه شب بلند به اسم شب یلدا شب شب نشینی و شادی و خنده شبی که واسه ی همه خیلی بلنده همه ی اهل خونه خوشحال و خندون آجیل و شیرینی و میوه فراوون شب قصه گفتن و یاد قدیما قصه ی لحاف کهنه ی ننه سرما شب یلدا که سحر شد،فصل پاییز میره جای پاییز رو زمستون می گیره ننه سرما باز دوباره برمی گرده کوله بارش رو پر از سوغاتی کرده شاعر: خانم مهری طهماسبی دهکردی
پبشینهٔ جشن یلدا و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار میکرده اند. در این باور یلدا روز تولد خورشید و بعدها تولد میترا یا مهر است . این جشن در ماه پارسی «دی» قرار دارد که نام آفریننده در زمان پیش از زرتشتیان بوده است که بعدها او به نام آفریننده نور معروف شد. نور، روز و روشنایی خورشید، نشانههایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانههایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر میبرند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاهتر نشانهای از غلبهٔ تاریکی جشن
یلدا در ایران امروز
جشن یلدا در ایران امروز نیز با گرد هم آمدن و شب نشینی اعضای خانواده و اقوام در کنار یکدیگر برگزار می شود. آیین شب یلدا یا شب چله، خوردن آجیل مخصوص، هندوانه، انار و شیرینی و میوههای گوناگون است که همه جنبهٔ نمادی دارند و نشانهٔ برکت، تندرستی، فراوانی و شادکامی هستند. در این شب هم مثل جشن تیرگان، فال گرفتن از کتاب حافظ مرسوم است. حاضران با انتخاب و شکستن گردو از روی پوکی و یا پری آن، آیندهگویی میکنند.
یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده میشود
یلدا در افسانهها و اسطورههای ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر میشود. ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر میآید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه برمهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب میماند و روز فرا میرسد که ماه را در آن راهی نیست.سرانجام ماه تدبیری میاندیشد و ستاره ای را اجیرمیکند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار میکند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او میدهد. ماه به استقبال مهر میرود و راز دل میگوید و دلبری میکند و مهر را از رفتن باز میدارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش میکنند و عاشقی پیشه میکنند و مهر دیر بر میآید و این شب، «یلدا» نام میگیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر میرسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست. »
*بنام خدا* {امید شمعی در شب تاریک انسانهاست. اگر نمی توانی برایش شمع باشی ؛ شمعش را خاموش نکن اگر چه به اندازه لحظه ای بیشتر روشن نماند} شب یلداست . هوا سرد و سنگین است. ابرهای سیاه آسمان را پوشانده اند تنها در افق دوردست ستاره ای چشمک می زند. درون اتاق کوچکی مرد بیمار روی تخت خواب فلزی کهنه ای خوابیده و زن جوانی بر بالین اوست. بالای سر بیمار انواع شیشه های دارو و جعبه های قرص روی طاقچه چوبی ردیف شده. نجوایی آرام و محزون از اتاق کنار به گوش می رسد. مادر در حال خواندن قرآن و دعاست. روی طاقچه گچی دیوار قاب عکسی از مرد جوان و زنی با سیمای روشن در لباس عروسی به چشم می خورد در کنار آن تنگ آبی که روبان قرمز کاغذی دور آن پیچیده شده و در آن دو شاخه خشکیده گل مریم است تیک تاک ساعت و اعلام ساعت دو. ستاره دستان تکیده و سرد محسن را به آرامی تا نزدیک صورت خود می برد. گرمی صورت ستاره به محسن امید دوباره می بخشد. چشمان محسن در زیر پلکهایش می لرزد. هوا کمی سرد تر شده ناگهان صدای غرش رعد و برق تنها پنجره اتاق را روشن می کند و همزمان برق خانه قطع می شود. آب کتری روی بخاری نفتی در وسط اتاق در حال جوش و خروش است، شعله های لرزان بخاری تصویر وهم انگیزی را روی دیوارهای تاریک اتاق ایجاد می کند. قطرات درشت باران بر روی شیشه مه گرفته می بارد. ستاره شمعی در دست وارد اتاق می شود، اما با وزش باد از کنار درب شمع خاموش می شود، ستاره کبریتی را از کنار بخاری بر می دارد و شمع را روشن می کند، آن را کنار تخت محسن قرار می دهد؛ سایه ها چشمان و صورت محسن را تیره تر نشان می دهد، تمام موهای سر و صورت محسن در اثر شیمی درمانی ریخته شده است. ساعت روی طاقچه پنج بار نواخته می شود هوا هنوز تاریک است. نگاه محسن به ستاره خیره می شود؛ اشکی از چشمان بلوطی ولی خسته ستاره از روی گونه هایش سر می خورد و بر صورت او می ریزد. چشمان محسن نیز غرق اشک می شود می خواهد چیزی بگوید و شاید از این همه فداکاریهای او تشکر کند اما گویی سخن در گلویش خفه شده است. ستاره که تاب دیدن آن صحنه را ندارد خود را عقب می کشد تا اندوه خود را از چشمان امیدوار محسن دور کند با این حرکت اشکی از چشمانش بر روی آخرین بازمانده شمع می ریزد شمع خاموش می شود. با ملحفه سفیدی سراسر بدن محسن را پوشانده اند. دست محسن در دستان ستاره گره خورده ستاره سرش را کنار تشک محسن گذاشته است. پنجره که پیرزنی در کنار آن ایستاده و به حیاط و درخت خشکیده چشم دوخته است؛ صدای بم آژیر آمبولانس و هم همه مردم از کوچه به گوش می رسد. فاخته ای بر درخت بدون برگ آوای سوزناکی می خواند. مادر پنجره را به آرامی باز می کند هوا صاف شده است و اثری از ابرهای تیره نیست. خورشید از جایی که ستاره چشمک می زد درحال طلوع کردن است. ******* محسن سوار بر ماشین خود در راه بازگشت به خانه است. روی صندلی عقب ماشین در کنار یک دوربین فیلمبرداری حرفه ای چند جعبه شیرینی یک هندوانه بزرگ پاکتهای پراز میوه و آجیل دیده می شود. برخورد قطرات درشت باران و حرکت شاخه های درختان نشانه دگرگونی هواست. لحظه به لحظه بر شدت باران اضافه می شود ، سیل از آسمان می بارد. برف پاکن ماشین با تلاش زیاد خود سعی دارد دریای آب را کنار بزند ، محسن می خواهد خود را زودتر به خانه برساند تا ستاره و سحر دخترش و مهمانان را بیشتر از آن منتظر نگذارد ؛ ناگهان احساس می کند ماشینش با چیزی بر خورد کرده از ماشین پیاده می شود، چند عدد نان روی زمین ریخته و کفش کتانی پاره ، پسرکی که نقش بر زمین شده و باران بی وقفه بر پیکربی جانش می بارد، چشمانش سیاهی می رود. خیابان خلوت است هیچ کس در آن نزدیکی ها نیست، می خواهد برود و پسرک را به حال خود رها کند ولی .... ** صف نانوایی بیش از حد شلوغ بود و او آخرین نفر درصف نانوایی ، دستهای کوچک خود را از سرما به هم می سایید تا از کرختی در بیاید ، صف آرام به جلو می رفت نوبت که به او رسید یک اسکناس سبز پنج تومانی مچاله ای را از گرمکن ورزشی آبی رنگ خود بیرون آورد و گفت : پنج عدد نون لطفا . نانوا چشم غره ای به او کرد سه تا نون و یه اسکناس دو تومنی رو بهش داد و گفت : باید به بقیه هم برسه یا نه؟ پسرک نگاهی به پشت سرش انداخت ؛ مردی با پالتو بلند سفیدرنگ و شیک پشت سرش ایستاده ، معلوم بود که تازه رسیده نانوا پس از کلی تعارف و تواضع بقیه نونها رو که رو هم ده تا می شد به آن مرد داد و گفت : ببخشید بیشتر از این نمونده – بغض گلوی پسرک را گرفته بود، به راحتی می تونستی خشم را از سرخی صورتش دید. نان ها رو برداشت بدون خدا حافظی و با حالتی قهر بطرف خانه به راه افتاد، خونه شون چند کوچه پایین تر بود. کوچه تقریبا تاریک بود چون اکثر چراغهای کوچه خامواش بودند و چاله چوله های کوچه خاکی از بارون شب قبل پر از آب شده بود. با هر قدم اشتباهی که برمی داشت کفشهای سوراخش پر از آب می شد و لرزشی تمام بدنش رو می گرفت. نور بالای یک ماشین از پیچ ته کوچه یه لحظه چشماش رو کور کرد؛ ماشین به سرعت بطرفش آمد خودش را رو مثل یه گربه کنار دیوار چسبوند، لاستیک ماشین تو یک چاله افتاد هرچی آب و گل بود پاشید به سر و صورت پسرک. ماشین بدون کوچکترین توفقی به راهش ادامه داد، صدای قهقه مستانه چند جوان از تو ماشین بلند بود که به پسرک بیچاره می خندیدند. در خونه رو که زد خواهرش نگین در روباز کرد خونه کوچیکی بود؛ مادرش وقتی اونو دید اول نونها رو گرفت داد به نگین. بعد خودش با دلجویی و دلسوزی لباسهای خیس پسرک رو درآورد، پسرک دندان هاش از شدت سرما به هم می خورد. اون رو کنار بخاری برد با یک حوله سر صورت بچه اش را خشک کرد. از اون سه تا نون تنها یکیش قابل خوردن بود. نون رو سه تایی باهم خوردند ولی سیر نشدند. فردای اون روز و روز بعدش پسرک بیچاره نتونست بره سر کارش ، چون سخت مریض شده بود. آن پسرک کسی جز خود محسن نبود *** و حالا .... سریع صندلی عقب ماشین را مرتب کرد و پسرک را روی صندلی خواباند، صورتش رنگ پریده بود؛ چهره معصومانه ای داشت. هر گاه چشماش رو باز کرد ناله ای سر می داد و مادرش رو صدا می کرد و دوباره چشماش رو بست. تو مسیر هر بار محسن چشمش به اون می افتاد کودکی خودش و درد و رنج هایی که کشیده بود تو ذهنش ترسیم می شد. باد سرد برگهای رنگارنگ پاییز رو تو هوا پخش می کرد و باران بی وقفه می بارید، ماشین رو کنار یه بیمارستان متوقف کرد؛ پسرک رو بغل کرد و با سرعت وارد بیمارستان شد. دکتر کشیک و پرستارها مشغول معاینه و پانسمان زخمهای پسرک شدند، زخمها زیاد جدی نبود ولی محسن اسرار داشت از سر پسرک عکس بگیرن تا خیالش راهت بشه. پلیس با محسن صحبت می کرد و جزیات تصادف رو ثبت می کرد. ندایی آشنا محسن رو صدا زد . محسن[ با حالتی مضطرب] : سلام پری، من با یه بچه تصادف کردم. پری : سلام حالا کجا بردنش؟ محسن : گفتم از سرش هم عکس بگیرن پری: نگران نباش چیز مهمی نیست ( او را دلداری می دهد) - پری از دوستان قدیمی و صمیمی ستاره زن محسن است – در اتاق جلو تابلو نور پری و محسن و دکتر پژمان در حال گفت و گو هستند دکتر : خوشبختانه ضربه ای به سرش نخورده ولی ! محسن : ولی چی ؟ آقای دکتر؛ دکتر : متاسفانه این عکس نشون میده که اون بچه تومور مغزی داره و باید هر چه زود تر عمل بشه و قسمت خاصی از عکس رو به پری و محسن نشون میده. محسن آهی از ته دل میکشد. محسن گواهی نامه اش رو به مامور پلیس می دهد و پسرک را که حالش کمی بهتر شده سوار ماشین میکنه و می خواد اون به خونه اش برسونه. پس از گذشت ربع ساعت کوچه به کوچه شدن، پسرک یک خونه قدیمی را نشون محسن میده. محسن متعجب به پسرک نگاه می کنه و میگه اینجا خونه شماست ؟ خانه، خانه کودکی محسن است مدتهاست که از آن خانه رفته اند و حالا این پسرک اونجا زندگی میکنه. صدای زنگ تلفن همراه. الو سلام – مگه چند بار زنگ زدی – نه اتفاق خاصی که نه نگران نباش - گوشی رو تو ماشین جا گذاشته بودم – دیر – الان ساعت چنده مگه – سحر حالش خوبه - مهمانها رفتن – تا نیم ساعت دیگه خونه هستم –بعدا تعریف می کنم – فعلا خدا حافظ. درب خونه دولنگه آبی رنگ وحاشیه سفید خانه ای با دیواری از آجرهای فرسوده، تیر برق چوبی با چراغی که طبق معمول همیشه خاموش بود. خاطرات آن خانه و کوچه کودکی دوباره در ذهنش نقش می گیرد. زنگ خانه را می فشارد ، پسرک کلیدی را از جیبش بیرون می آورد به آرامی در را باز می کند. پسرک : لطفا بفرمایید داخل. محسن پشت سر پسرک وارد خانه می شود. یک چراغ قسمت جلو تراس را روشن کرده و درخت بزرگ و خشکیده نارنج، موزاییک حیاط زیر پاهایش بالا و پایین می روند، حوض چهار گوش که ترکهای عمیق روی آن باعث می شد همیشه نیمه پر باشد و صدای برخورد باران به سطح آب حوض و ایجاد حبابهای کوچک و بزرگ برای محسن آشنا و جذاب است. سطح تراس سه پله از حیاط بالاتر است، تراس از تقاطع دو اتاق به صورت عمودی افقی به وجود آمده است. دو اتاق با درب و پنچره های چوبی و شیشه های ساده؛ همان خانه بدون کوچکترین تغییر. از پله بالا می روند؛ زن میانسالی در آستانه در اتاق ایستاده است محسن سلام می کند زن پس از سلام وتعارف او را به اتاق راهنمایی می کند؛ روی بخاری داخل اتاق ظرف آب که درون آن 2 عدد تخم مرغ و سه عدد سیب زمینی با هم درگیر هستند. مادر از علت دیر آمدن پسرش ولیاسهای گلی و پاره اش می پرسد. محسن جواب می دهد و حادثه را برای او شرح می دهد، مادر با آرامش خاصی سرش را تکان می دهد و زیر لب چیزی می گوید و شاید دعایی می خواند. در گوشه اتاق دختر کوچولویی کنار کیف مدرسه و دفتر و کتابهایش بخواب رفته. مادر از اتاق خارج می شود. هوای داخل و خارج اتاق تقریبا به یک اندازه سرد است. در گوشه ای دیگر اتاق چرخ خیاطی مشکی بر روی یک میز چوبی نارنجی قرارد دارد. گویی مادر پسرک با چرخ خیاطی خود چرخ زندگی را می چرخاند. محسن در افکار خود غرق گشته است؛ صدای ساعت شماته دار روی طاقچه گچی محسن را بخود می آورد. مادر با سینی وارد می شود مقداری سبزی، نمک و فلفل ، چند تکه نان بیات. با دست گیره ظرف را کنار سینی می گذارد دیگر آبی درون ظرف نمانده است. مادر تعارف می کند پسرک از مادرش می خواهد که او هم چیزی بخورد ولی می گوید که سیر است. محسن از نگاه مادر می داند که دروغ می گوید، محسن تکه ای سیب زمینی آب پز را بر می دارد در دهان خود می گذارد بلند می شود. با دست خود اشاره می کند که الان بر می گردد و از اتاق خارج می شود. با هندوانه ای در دست بسته ا ی آجیل و یک جعبه شیرینی و کیسه ای از میوه به داخل اتاق بر می گردد و از پسرک می خواهد چاقو بیاورد. گویا قصد دارد شب یلدا را در کنار آن خانواده بگذراند. هندوانه با ضربه چاقو به دو نیم می کند هندوانه ای چون قند سفید که با لبخند مادر و پسرک و لبخند خود محسن شیرینی خاصی پیدا می کند، با خنده های آنها که حالا تقریبا شبیه قه قهه شده خواهر پسرک نیز بیدار می شود. در حالت خواب و بیداری سلام می کند، محسن دست نوازشی بر سر او می کشد؛ دختر با چهره بهت زده به او نگاه می کند. از نگاه معصومانه او در می یابد از مهر پدر محروم بوده است، قاب عکس کوچک و رنگ پریده روی دیوار فرضیه اش را کامل می کند. عکسی که چهره آشنا دارد برای او، فکر می کند او را می شناسد و یا .... زنگ تلفن همراه – سلام الان حرکت میکنم – باشه – الان می آم – خدا حافظ. کنار در اتاق در حال پوشیدن کفشهایش است از همه خدا حافظی می کند مادر از پسرش می خواهد محسن را تا بیرون منزل بدرقه کند – باران تقریبا بند آمده است صدای شرشر آب از ناودان حلبی آهنگ دلنشینی می نوازد - ابرها به سرعت از جلو روی ماه در حرکت اند ، قطرات درشت آب روی شاخه های خشکیده درخت نارنج و بازتاب نور مهتاب در آن مانند گردنبندی از الماس می درخشند. محسن سوار ماشین است کارت ویزیت خود را با چند عدد اسکناس درشت به پسرک می دهد پسرک به زحمت پول را می پذیرید؛ محسن از پسرک خدا حافظی می کند هر بار که لاستیک ماشین به چاله های کوچه خاکی می افتد دریای آب به اطراف پخش می گردد. ماشین در سیاهی کوچه از نگاه پسرک گم می شود – صدای بسته شدن درمنزل**** خیابان خلوت شده، طبیعت شب سکوت و بازتاب نور چراغهای شهر روی خیابون خیس جلوه ای رویایی و رومانتیک را به نمایش گذاشته؛ محسن ماشینش را کناری پارک کرد و دوربین فیلمبرادری خود را از صندلی عقب برداشت از ماشین پیاده شد و مدتی از آن صحنه ها فیلم گرفت. جویهای کنار خیابان از آب لبریز بود و قوطی های خالی نوشابه و برخورد آن با هم سمفونی شادی را اجرا می کنند، برخورد دانه های ریز شبنم روی گونه هایش او را نوازش می دادند و بوی باران تو شب مهتاب اونو مدهوش کرده . احساس آزادی احساس رهایی وآرامش تمام اتفاقات آن شب را فراموش کرد. تا خانه راهی نمانده بود ماشین را روشن کرد. به خانه که رسید جز چراغ جلو درب ورودی بقیه چراغها خاموش بودند ؛ به آرامی وارد خانه شد جعبه شیرینی و آجیل و پاکت میوه ها را روی میز اوپن آشپزخانه گذاشت. ستاره و سحر خوابیده بودند کوهی از ظرف غذا روی ظرفشوی ایجاد شده بود؛ روی کاناپه کنار شومینه خود را ولو کرد؛ ساعت از دو نیمه شب گذشته بود پلکهایش سنگین شده بود شعله های آتش شومینه با ریتم خاصی می رقصیدند بدون هیچ کوششی به خواب رفت خوابی عمیق انگار یک هفته بیداری کشیده بود چشمانش زیر پلکهایش می لرزید شاید کابوس می دید پیشانیش عرق کرده بود ضربان قلبش تندتر می زد قطره آبی از بالا بر روی گونه اش ریخت با خود اندیشید که شاید دوباره سقف خانه چکه می کند از باران دیشب. پاهایش لمس شده بود احساس سرما می کرد شاید شومینه خاموش شده چشمانش را بسختی گشود سیمای ستاره با چشمانی غرق در اشک با شمعی در دست که نیم رخ صورتش روشن بود بر بالین خود دید، دانست برق رفته است ولی چرا ستاره گریه می کند ناگهان بیاد سحر دخترش افتاد شاید برایش اتفاقی افتاده با صدایی خفه چند بار سحر را صدا کرد ولی آنقدر بی صدا می گفت که حتی ستاره هم در کنارش نمی شنید. صدای باران را می شنید ولی دیشب که هوا صاف شده بود چرا دوباره باران می بارد؛ صدای مبهم قرآن می آمد. گوشش را تیز کرد صدا آشنا بود صدای مادر پسرک، ولی او در خانه آنها چه می کند؟ کی آمده و... در خانه خود احساس غریبی می کرد فضای خانه برایش مرموز شده بودند. کم کم چشمانش به نور محیط عادت کرد می خواست با تمام وجود جیغ بکشد شاید از آن کابوس رهایی یابد. او در خانه آن پسرک چه می کرد؟ یا خانه کودکی خود. دستان گرم ستاره صورتش را نوازش میداد. می خواست از جایش برخیزد ولی انگار به تخت بسته شده بود اختیار پاهایش را از دست داده بود حرکت سرما از سمت پاها به طرف بالا را احساس می کرد. شمع کنارش خاموش شده بود دستش در دستان ستاره گره خورده بود ناگهان نوری سفید اتاق را روشن کرد هیچ چیز را نمی دید هیچ چیز را نمی شندید حتی نفس خودش را //* سکوت مطلق و دیگر هیچ* //. پایان ////عشق یعنی هست و هستی را در آتش سوختن / عشق یعنی ساختن مانند شمعی سوختن///
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پلههای اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند…به جز مداد سفید…هیچ کسی به او کار نمی داد…همه می گفتند: “تو به هیچ دردی نمی خوری” …یک شب که مداد رنگی ها…توی سیاهی کاغذ گم شده بودند…مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…مهتاب کشید…و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…صبح توی جعبه ی مداد رنگی…جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد.
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی… شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی ؟ با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین…! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی… شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین…! و این است فرق عشق و ازدواج …
|
|