ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 9
بازدید هفته : 47
بازدید ماه : 47
بازدید کل : 110403
تعداد مطالب : 233
تعداد نظرات : 64
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


<-PollName->

<-PollItems->

آمار وبلاگ:

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 9
بازدید هفته : 47
بازدید ماه : 47
بازدید کل : 110403
تعداد مطالب : 233
تعداد نظرات : 64
تعداد آنلاین : 1

داستان عاشقانه ی عاشق شاهزاده

حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت… با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد… ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید . روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند . لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت” همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!


نویسنده : گلپونه
خواص هفت سین نوروز

 هفت سین رایحه پاکیزگی به فضای خانه، روح سرسبزی و طراوت بخشیده است .لباس های نو بر تن کرده ایم و درکنار سفره هفت سین به انتظار نو شدن نشسته ایم.سفره زیباست و همه منتظر حلول سال نو. هیجانی زیبا، تمام وجوداعضای خانواده رادربرگرفته است.این سفره یک سفره خیالی و پوچ و بی معنی نیست، بلکه نشانه ای از آن است که در آغاز سال که روز و سال نو می شود ما نیز نفس خویش راتهذیب کنیم و بر آن تزکیه ارج نهیم تا خداوندی که هفت آسمان را آفریده و هفت دریا را زیر آن نشانده ، بدین وسیله هفت نماد را فرا روی ماقرار داده و به ما نشان می دهدکه به کدامین وجه زندگی خویش را سپری کنیم و با نشستن و برخاستن در کنار این سفره، اسطوره عشق و صفا و پاکی ای را که درآن وجود دارد، در جسم و روح خود منعکس کنیم.

سنجد

سین اول، سنجد سنجد نماد سنجیده عمل کردن است.سنجد را بر این باور بر سفره می گذارند که هرکس با خویشتن عهد کند درآغازسال هرکاری را سنجیده انجام دهد.سنجد نشانه گرایش به عقل است؛ احترام به تفکر و ترویج و خردمندی.

سیب

سین دوم، سیب دومین سینی که برسفره می نهند سیب است که نماد سلامتی و عشق می باشد. سبزه سین سوم، سبزه سبزه پس از سنجد و سیب بر سر سفره گذاشته می شود که نشانه خرّمی و شادابی و خوش اخلاقی است.سبزی با خود شادابی ، نیکویی و سرزندگی را به همراه می آورد. رنگ سبز ارتعاش افکار ما را موزون نگه می دارد و به ما آرامش می دهد.

سمنو

سین چهارم، سمنو سمنو مظهر صبر و مقاومت و عضو عدالت و قدرت است.

سیر

سین پنجم، سیر سیر به نشانه رعایت حدود و مرزهاست. به سفره هفت سین راه یافته تا پای را از گلیم خویش بیرون ننهیم .سیر نماد مناعت طبع است یعنی انسان باید همواره با قناعت بر جهان بنگرد. پس سیر که نشانه قناعت و یادآور امتناع از تجاوز است را بر سر سفره می نهیم تاانسانی عاقل ،سالم ،شاداب، قوی و قانع باشیم.سیرچشمی و چشم سیری از بزرگ ترین صفات انسان برتر است.

سرکه

سین ششم، سرکه سرکه نماد پذیرش ناملایمات و نماد رضا و تسلیم است.واقف بر این نکته هستیم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت و زحمت است و هیچ انسان متعهد و با مسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد.خداوند، زمین و آسمان و انسان را آسوده و بی غم نیافرید و در هر مشقتی که می رسد ،حکمتی نهفته است و سرکه گویای تسلیم در برابر حکمت خداوند بزرگ و حکیم است.

سماق

و سین هفتم، سماق آخرین سین سفره هفت سین سماق است.سماق نمادصبر و بردباری وتحمل دیگران است.صبر به انسان می آموزد که درگذر زندگی، خستگی راباید خسته کرد و کامیابی را باید یافت. پس بیایید با ایمان به چنین ارزش هایی سال نو را آغازکنیم و با گرایش به عقل و غلبه بر ترس و اضطراب، تصمیم بگیریم زندگی را ازنو بسازیم….


نویسنده : گلپونه
زود دیر میشه ...

فرصت های با هم بودن را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است .

 

از میان اعداد شماره هفت از دیر باز مورد توجه اقوام مختلف جهان بوده و اغلب در امور نیک و گاه در امور شر بکار میرفته است. وجود برخی عوامل طبیعی مانند سیاره های مورد توجه جهان باستان و رنگهای اصلی و مانند آنها و جنبه ماوراءطبیعی آن گردید. قدیمی‌ترین قومی که به عدد هفت توجه کرد، قوم سومر بود. سومری‌ها متوجه هفت‌تایی بودن بعضی عوامل طبیعی مانند هفت ستاره معروف جهان باستان و هفت رنگ اصلی شدند سومری ها آن را کشف کردند و به صورت نمادی از خدایان در آوردند. در بابل و آشور هر معبدی هفت طبقه داشت و هر طبقه به نام یکی از سیارات و هفت رنگ (آبی ، سیمین، سفید، سیاه، ارغوانی، سرخ و سبز) بود. در بناهایی که در دوره باستان ساخته می‌شد عدد هفت نقش داشت. باغ‌های معلق بابل منسوب به بخت النصر که خودش هم یکی از عجایب هفت‌گانه جهان است، در هفت طبقه ساخته شده‌ بود. حصار شهر باستانی اکباتان در همدان هفت دیوار داشت که به هفت ستاره نسبت داده شده بود و آرامگاه کورش هفت پله دارد. عدد هفت در فرهنگ های هند و اروپایی و بودایی هم از اهمیت برخوردار است اما اهمیت آن در ایران به اندازه ای بالاست که مدارج و پله های مذهبی و عرفانی را هم به خود اختصاص می دهد. عدد هفت آنقدر با داستان‌ها و افسانه های ایرانی آمیخته که کمتر افسانه‌ای وجود دارد که در جائی از آن به عدد هفت بر‌نخوریم و یا حداقل در داستان جمله هفت شبانه روز را می شنویم که به جشن یا اتفاقی اشاره می کند. معمولا قهرمان داستان هفت خواهر یا برادر دارد یا اینکه قهرمان داستان باید هفت بار کاری را انجام دهد و یا مثلا دری را هفت بار بکوبد. داستان‌های شاهنامه هم خالی از عدد هفت نیستند، فردوسی برای آن که قدرت و حقانیت قهرمانش را ثابت کند هفت خان یا هفت منزلگاه او را از خطر می‌گذراند و پادشاهان بزرگ داستان‌هایش را پادشاه هفت کشور می‌خواند. داستان هفت سین ، هفت خوان رستم ، هفت شهر عشق و هفت آسمان را می دانیم اما هفت های دیگری هم هست که باید به آن توجه بیشتری کنیم. آری هفت هایی که امروز افسانه آن را می بینیم ، اگر درمورد هفت های قدیمی فقط شنیده ایم ، لیکن امروز ما میتوانیم هفت مشهور را ببینیم. درست حدس زدید منظور افسانه عدد هفت طوفان آبی یعنی "فرهاد مجیدی" است هم او که با اعجاز خود در هفته هفت م ، با شماره هفت و در هفت مین روز هفته ، هفت مین گل خود در این فصل را درون دروازه سرخپوشان کاشت تا به افسانه ای بی بدیل در ذهن سرخابی ها تبدیل شود.


نویسنده : گلپونه
چهار شنبه سوری يا جشن سرخ

در ایران باستان جشنی وجود داشت به نام جشن سوری یا جشن برپایی آتش.در جشن سوری برای فروهرها و ارواح گذشتگان غذا میزاشتند و مراسمی داشتند(جز آتش بازی یا پریدن از روی آتش) و آن آیین قاشق زنی و مراسمی بود که توی اون خودشونو می پوشوندند و هدیه میگرفتند که خوشبختانه هنوز هم رایج هست. طبق معمول نکاتی هست در مورد این جشن که میخام براتون بگم.اول اینکه اسم واقعی این جشن چهارشنبه سوری نیست و جشن سوری هست(سوری به معنی سرخ است).دوم اینکه این جشن اون زمونای قدیم پنج روز مونده به نوروز انجام میشده و این حضرات عربها وقتی قدم مبارکشونو(!!!) گذاشتند توی این کشور ما, چهارشنبه آخر سال رو برای ما انتخاب کردند(آخه ما عقلمون نمی رسید _اگه دوست داشتین بهتون میگم چرا چهار شنبه رو اتنخاب کردند واسه ما....) وگرنه همون پنج روز مونده به نوروز میموند.یادم رفت بگم که ما اصلا اون موقع ها شنبه یشنبه....نداشتیم و هر روزمون یه اسم مخصوص به خودش داشت مثلا روز اول هر ماه روز اهورا مزدا بود.بهر حال اینجوری بود که جشن سوری تغییر کرد و به شکل چهار شنبه سوری به دست ما رسید. حالا انتخاب با خودتونه, میخاید پنج روز مونده به نوروز جشن سوری بگیرید یا آخرین چهارشنبه سال چهارشنبه سوری بگیرید..........


نویسنده : گلپونه
داستان چهارشنبه سوری ما

روزسه شنبه بود صبح از خواب بیدار شدم لباس هایم را پوشیدم وراه مدرسه را پیش گرفتم . درطول راه فقط به عید نوروزکه بیش ازچهار روز نمانده بود فکر می کردم . به مدرسه رسیدم اصلا یادم رفته بود که امشب آخرین سه شنبه ی سال وبه رسم دیرینه ی ما چهارشنبه سوری است برعکس بچه های کلاس من، حال وهوای خاصی نسبت به چهارشنبه سوری نداشتم .اما من همیشه سعی می کردم خوشحال باشم تا به قول مادرم تا آخرسال خوشحال باشم . بچه ها با شوروذوق خاصی ازچهارشنبه سوری حرف می زدند. یکی میگفت به خانه ی مادربزرگم می رویم ، دیگری می گفت به فلان شهرمی رویم و... . لیلا سرصحبت را باز کرد: امروز به کجا می روید ، چی می خورید، چه می کنید و.. . من به یک نقطه خیره شده بودم . لیلا – هی چته ؟ باورکن امروز درخانه مان جای سوزن انداختن نداریم. عمه وعموها به خانه ی ما می آیند. مخصوصا حوصله ی پسرعمه ام را ندارم پسرک لجوج و خودخواه ، در هر خانه ای باشد انگار آنجا زلزله آمده البته بلا نسبت زلزله . !!! اگر دیدی فردا نیامدم حتما یک فاتحه برایم بخوان. گفتم : چشم حتما تو خیالت راحت باشد. هردو باهم خندیدیم . همانطورداشتم به حرف های لیلا فکر می کردم که سمیه نیشگونم گرفت . - خانم صادقی اومده گفتم اومده که اومده ... بازهم می گه امتحان . من یکی واقعا از دست امتحا ن های خانم صادقی دیگه خسته شدم... همانطور داشتم حرف می زدم که دستی به سرم خورد. سرم را برگرداندم.خانم صادقی بالای سرم ایستاده بود. خانم صادقی : که این طورازامتحانات خسته شدید. - نه خانم شما نذاشتید ادامه ی حرفم را بزنم می خواستم بگویم که خانم صادقی واقعا معلم نمونه ای هستند. همیشه امتحان می گیرند و این هم باعث میشه درس را خوب یاد بگیریم . همینطورداشتم بلبل زبانی می کردم که خانم صادقی لبخندی زد وگفت که این طور ازامتحانات راضی هستید.کتاب هارا ببندید ورقه ها حاضر است ، بچه ها حالا که ازامتحانات خوشتون می آید. بعدازتعطیلات عید ازاول تا آخرکتاب امتحان . این را که گفت صدای بچه ها بلند شد .همه به من چپ چپ نگاه می کردند. فهمیدم که کاررا را خراب کردم. بالاخره ساعت مدرسه هم تمام شد با لیلا و سمیه به خانه برمی گشتیم در راه سمیه ولیلا با اشتیاق ازچهارشنبه سوری حرف می زدند . حرف های آن ها مرا به حال وهوای خودشان نزدیک می کرد.همینطورحرف می زدیم وراه می رفتیم که یک دفعه سمیه ایستاد وصدایش را بلند کرد بچه ها بایستید من ولیلا بی اعتنا به حرف های سمیه راه می رفتیم سمیه ازپشت فریاد می کشید لیلا گفت چته بیا بریم دیگه....... هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای انفجارمهیبی آمد لیلاجیغ کشید طوری که همه درخیابان متوجه شدند. لیلایک لحظه به خودش آمد همه دورش جمع شده بودند.من وسمیه برای این که ازآن جمع فرارکنیم دست لیلا را گرفتیم و با سرعت دور شدیم درراه لیلا را مسخره کردیم وخندیدیم. لیلاهمیشه ازترقه می ترسید حتی ازیک ترقه ی کوچک . پارسال هم همین اتفاق درچهارشنبه سوری برای لیلا افتاده بود . به خانه رسیدم در را که باز کرد م بوی قرمه سبزی به مشام می رسید مستقیم به طرف آشپزخانه رفتم مادر ظرف ها را می شست. درقابلمه را باز کردم سرم را تکان دادم. - به به چه بوی خوشی ، مامان واقعا آشپز نمونه ای هستی. مامان : آره جون خودت ، دیروز هم آشپز بودم . - نه دیروز فرق می کرد .دیروز که قرمه سبزی نپخته بودید. خندیدم ورفتم لباس هایم را عوض کنم.همیشه همینطور بودم وقتی مامان غذای مورد علاقه ی مرا می پخت می شد آشپزنمونه . اما خدا آنروز را نیاور که مامان غذایی را بپزد که من دوست ندارم .اون وقت بدخلقی هایم شروع می شد. دیروز هم ازهمان روز ها بود. معمولا چهارشنبه سوری ها قبل ازخوردن شام به بیرون می رفتیم تا درشهرچرخی بزنیم و منظره ی شهر که شب با آتش بازی و روشنایی ترقه ها روشن می شد ببینم.چند بار دور شهر را چرخ میزدیم ، بعد بابا به طرف جاده ورود شهرحرکت کرد. .همیشه با خودم فکر می کردم که بابا دراین جاده های تاریک چی دیده که هردفعه به بیرون ازشهرمی رفت . مامان هم همیشه غرمی زد ، ولی گوش بابا به این حرف ها بدهکار نبود. این دفعه خارج از شهر شدن کاردست ما داد. مامان گفت دیگه دیره برگردیم خانه شام بخوریم.بابا دور زد که برگردیم . نا گهان صدایی آمد بابا پنجره را بازکرد به صدا گوش داد وگفت فکر کنم چرخ پنچر شد. این را که گفت مادربا طعنه گفت خوب شد !!: - چقدربهت گفتم به این جاده های بی دروپیکر نرویم ببین این یک شب را خراب کردی لااقل در وسط شهرچند نفر می آیند و میروند . بابا ماشین را نگه داشت وچرخ ماشین را درآورد.من وخواهرم در ماشین خوابمان برده بود.بابا درتعویض چرخ ماشین مهارت چندانی نداشت واین باعث شد که ساعت دوازده شب به خانه برگردیم . وقتی به خانه رسیدیم مستقیما به سمت آشپزخانه دویدیم. خدا را شکرکه مامان زیرشعله ی گاز را خاموش کرده بود والا ما آن شب با شکم گرسنه می خوابیدیم. ساعت دوازده ونیم می شد که آتش روشن کردیم واز روی آتش پریدیم. آن شب کلی خنده ام گرفته بود .همه خوابیده بودند و ما هنوز آتش روشن کرده بودیم.بعد شام از شیرینی وتنقلات و آجیلی که برای شب چهارشنبه سوری خریده بودیم خیلی کم خوردیم ، چون فرصت زیادی نداشتیم چون بایستی می خوابیدیم وصبح اول فردا باید به موقع به مدرسه میرسیدیم . صبح روزبعد این خاطره را برای بچه های کلاس تعریف کردم و آنها هم کلی خندیدند.

نویسنده : گلپونه
:|

بر آنچه گذشت و آنچه شکست و آنچه نشد و ... حسرت نخور، زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمی شد


نویسنده : گلپونه
اطلاعیه

roter 5300 4E1 cisco

ups 3kv

کابینت و 65A باطری 8 تا

زیمنس     modern HDSL تا2

swich cisco 24 port TTL

 

 

با قیمت توافقی

 

شماره تماس: 09188648347

نویسنده : گلپونه
داستان کوتاه “استانداردهای ژاپنی ها”

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد

در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند نامه ای همراه آنها بود با این مضمون مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم

برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد !


نویسنده : گلپونه
salam

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوست جونیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

نظراتتونو خوندم

مرسی از همتووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون

 

نویسنده : گلپونه
داستان کوتاه سه پیرمرد

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گف ت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.» زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟» پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! بله… با عشقه که میتونید هر چیز یکه می خواهید به دست بیاردید .


نویسنده : گلپونه